برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «چای دم کن» را در ادامه بخوانید.
چای دم كن با محبت ميهمانت ميشوممن همان قند دو پهلوی لبانت ميشومدر دل تنگم عجب جا كرده ای جانان منگر بخواهی در دل تنگ تو جانت ميشوميك اشاره از تو بنيادِ دلم را ميكٓندگر تو خواهی بهتر از جان جهانت ميشومناز كم كن من كه گفتم ميخرم ناز تو راآنقدر ميخواهمت آهو،شبانت ميشومشب شدی تو ماهتابم،روز خورشيد منیمهربانی ديدم از تو،مهربانت ميشومچشمهٔ عشقی كه ميجوشی درون سينه امحكم دريايیّ و من آب روانت ميشومگفته بودی دوست داری يك نفر مهمان كنیچای دم
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39
آنچه تاکنون درباره «دلم کرده هوایت» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.
دلتنگ تو هستم که دلم کرده هوایتشک نیست، مرا میکشد این درد نهایتتا چند لب پنجره ها کز کنم از غمبا پنجره ها از تو کنم حرف و حکایتهی باخود وبا این دل تنگم بزنم حرفخالی شود از غصه به دل یکسره جایتای کاش که این حنجره خاموش بماندفریاد سکوتم برسد تا به صدایتبا خنده بریدی دل و با گریه دویدمگفتی به من خسته همین است سزایتدیوار به دیوار فقط کوچه ی بن بستاز دست من مست ببین کرده جدایتامشب به تو از درد دل
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39
آنچه تاکنون درباره «بر چشمهایت اقتدا کردم» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.
بلاگردان چشمانت شدم جان را فدا کردمو در دلتنگیام هر لحظه باران را صدا کردمبساط عاشقی را باز کردم تا که خندیدیبسوی کعبهی چشمت نمازم را ادا کردمچه بیرحمانه با کنج لبت شورش بپا کردیبه فتوای نگاهت زندگانی را فنا کردممرا در ناگزیر مستیام راه گریزی نیستدل و دین باختم وقتی به چشمت اتکا کردمتب عشق مرا با دلبریهایت بسنج امشبکه من پیرانه سر ، بر چشمهایت اقتدا کردمباستقبال غمهایم بیا ، بدجور دلتنگمکه اقیانوس غمهای فرا
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 1:39
دوستدارمدر غزلغوغا کند امشب قلموصفِ تو زیبای بیهمتا کند امشب قلمنـازِ چشمانِ نجیبت را بگویـم مو به موشور و حالِ دیگری بر پا کند امشب قلمبـا تـو بـاشم نـازنیـنم، بی نیـازِ عـالَممواژه ها با شوقِ تو شیدا کند امشب قلماز نگاهمخواندهای حرفِ دلمرا خوبِ مندوست دارم سفرهٔ دل وا کند امشب قلمماهِمنهستی و زیبایی و از بس دلفریبهر کسی را غیرِ تو، حاشا کند امشب قلمیـوسفی هستم بـه دیـدارِ زلیخـا آمـدمترسماینستخواهشِبیجا کندامشب قلمهیچکس مانندِ تو سنگِ صبـورِ من نشدمن که مجنونم، تو را لیلا کند امشب
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
دوباره شعر گفتهام، بخوان که سرد میشودبرس به داد قلب من، که کوه درد میشودبه وسعت تخیلش به بال واژه های خودببین چگونه شاعری، فضا نورد میشودبه داد واژه ای برس که جذب شعر میشودولی بدون حس تو دوباره طرد میشودتو فصل سبز رویشی، بمان کنار ساقهامکه بی تو رنگ و روی من، دوباره زرد میشودبه داد من نمیرسی ولی به داد ما برس،که بی تو زوج عشق ما دوباره فرد میشود!
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
.وا نکن پیراهنت را ماه می افتد زمین!خَم نشو از گردنت الله می افتد زمین !باز و بسته می شود پلکت و یا خیام مستگاه بر می خیزد و آنگاه می افتد زمین!؟تا تو غمگین می شوی یک آن جهان می ماندوبا صدای خنده هایت راه می افتد زمینبرگ ریزان می کنی همزاد پاییزی مگر ؟؟برگِ سرو از دیدنت چون کاه می افتد زمین !مِه تمام کوچه های شهر را خواهد گرفتبسکه از عمق وجودم آه می افتد زمین!خواستم در بازی شطرنج دل کیش ات کنمصفحه می ریزد به هم تا شاه می افتد زمین!هر پلنگی پنجه سمت روی ماهت می بردگرنمیرد دست کم یک ماهمی افتد زم
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منماینچنین عشق تو در سینه نگهداشت منمآنکه در ناز فرو رفته و شاداب توییآنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منمآنکه هرگز نگشود دفتر احساس توییآنکه رویای تو را خاطره پنداشت منمآنکه کافر به دل مومن من بود توییآنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منماو که در باغ غزل گشت و خرامید توییاو که یک بوته در این باغچه نگذاشت منماو که عاقل شد و راه خِردش جست توییآنکه در مزرعهاش بذر جنون کاشت منم
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﭼﺎﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ میکنمﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﯽﻗﺮﺍﺭتﺭﺍ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ میکنمﮐﻮﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼﭘﺸﺖ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎﻥ میکنمﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺁﺭﺍﻣﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺁﺗﺸﻔﺸﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﻃﻐﯿﺎﻥ میکنمﮐﺎﺥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢمیزنم ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪﺍﻡ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ میکنمﺗﺎ ﺗﻮ ﭼﺎﯾﯽ میخوری ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﯽﺻﺪﺍمیبرم ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ میکنمﺑﺎﺯمیگردم ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢچشمهای ﻗﺮﻣﺰﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﻨﻬﺎﻥ میکنم
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
کفر است به لبهای تو هنگام مناجاتیک شهر جدا ماندهای از مقصد آیاتبهتر که نگاهم به نگاهت نمیافتدچشمان تو کبریت و من انبار مهمّاتلبخند تو نغز است و چنین نقض نمودهستهر حکم که دور از نظرت کردهام اثباتدر پیچ و خم راه اگر گم شده بودیمقرآن که گشودیم، رسیدیم به جنّاتدر کشور آغوشت اگر رهگذری هستهرگز نبَرد کاش ز لبخند تو سوغاتصد مرتبه از این همه احساس گذشتیمن ماندهام و حسرت یک پلک مراعات#نفیسهسادات_موسوی
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
مست لبهاى تو هستم که مرا لبريزىبه رگم تازه تر از صبح , غزل مى ريزىتب لبهاى تو تند است , شبيه فلفلفلفلى سرخ تر از تاب و تب پاييزىهر کجا مى روى انگار ندارى باکىکه از اين سلسله ى درد نمى پرهيزىمولوی میچکد از سطر غزلها تا توماه شبهای پریشان شده ی تبریزیمن زنم مثل پرى تو ملک درگاهىکه در اين خلقت يک دست , شگفت انگيزىمن شدم همدم تنهايى تو اما توساکت و سردتر از قهوه ى روى ميزى#پوران_محتشم
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
لالهرخا! سمنبرا! سروِ روان کیستی؟سنگدلا! ستمگرا! آفتِ جانِ کیستی؟تیرقدی، کمانکِشی، زُهرهرُخی و مهوشیجانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟از گُل سرخ رستهای، نرگس دسته بستهاینرخِ شکر شکستهای، پستهدهانِ کیستی؟ای تو به دلبری سَمَر، شیفتهٔ رُخَت قَمَربسته به کوه بر کمر، مویمیانِ کیستی؟دامنهاده میروی، مست ز باده میرویمشتگشاده میروی، سختکمانِ کیستی؟شهد و شکر، لبانِ تو، جمله جهان، از آنِ تودر عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟خاقانی
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
شب که از راه می رسدخیالِ داشتنت عمیق و وسوسه انگیز میشود. در آن حال... با چشمانی خواب آلودو ذهنی پر از تو...به بهانه ی دیدنت در خواب، حوالی خیالِ تو بخواب می روم. و چه شب ها که تو مهمانِ خوابم شده ایو تمامِ طولِ شب بوسه به بوسه،بر لبانت شعر می شوم. پرسه در خیالِ تو، سهمِ هر شبِ من است.تداعی عشق زیباست، حتی در خوابو شب ناجی آدم های عاشق است. اما خواب که آرامشِ آغوشِ تو را ندارد. باشد، روزی که چشم بگشایم، و تو را در کنارِ خود ببینم.پگاه احمدی
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30
بَه بَه بِه تو و چاله درکنج لبانتآن خط لب و قرمزیه دور دهانتمن عاشق چشمان ِتوهستم گل نازمحیران رخ ماه و دو ابروی کمانتای ناب ترین برگ گل باغ بهارمجانم بِه فدای همه نام ونشانتمن شکر خدا می کنم از بودن با توقربان دوچشمان قشنگ ومژهِگانتگل ها همه ازدیدن تو غرق خجالتایکاش که هرگز نرسد فصل خزانتبرخیز وبهچشمان من خسته نظر کنشاید شود آرام دو چشم نگرانتهرگز ندهم تاری از آن موی تورا منبر سیم و زر و ملکیت هردو جهانتاحساس خودم را به تو ابراز نمودماکنون تو بگو با دل من راز نهانت
برچسب: نویسنده: 7297 تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:30